ذبيح الله صفا

791

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برپرد از جاى نه جنبيدنى * نيست درين هيچ پرانيدنى همچو كلنگان به هوا سرفراز * پر چو حواصل ز دوسو كرده باز مرغ كه آن از پر چوبين پرد * طرفه بود ليك نه چندين پرد هر طرفش ره بشتاب دگر * هر قدمش سير بر آب دگر از تگ طوفان شكنش در شتاب * معجز نوح آمده بر روى آب گرچه ز دريا گذرد بيش و كم * آب نباشدش مگر تا شكم ديده شب و روز بسى گرم و سرد * رفته بهر سو ز پى آبخورد تخته پى حرف گرفته بكش * باد بر آب از هوسش حرف كش پخته نشد پيش معلّم درست * طرفه كه صد تخته بيكبار شست دست چو در آب فراز افگند * آب بدست آرد و باز افگند همچو جوانمرد كش آيد بدست * سيم فراوان و نپايد بدست لطمه‌زنان بر رخ دريا به زور * آب از آن لطمه بفرياد و شور ديده دل و دست خداوند خويش * بر رخ دريا زده صد لطمه بيش تا عمل بحر شدش مستقيم * آمده از عبرهء درياش سيم . . . ( قران السعدين ) گرامى گوهرى شد آدمىزاد * زهى گوهر كه نُه دريا ازو زاد نه اين منظر ببازى بركشيدند * كه در وى هردو گيتى دركشيدند هزار افسوس گر نقشى چنين خوب * بناخوبى شود در دهر منسوب چو در هر نيك و بد نظّاره كردم * بگفتِ خوب ديدم قدر مردم كسى كاو مىتواند لعل و دُر سُفت * چرا ريزد برون خرمهره در گفت چو سوسن هست ز آزادى نشانش * ز بوى خوش سخن گويد زبانش چو مشك و گل شو ار غمّاز باشى * كه با جانها ببو همراز باشى نشايد شد پياز و سير برخوان * كه از غمّازى ايشان رَمَد جان